درد و دل سردبیر
احتمالا من بچه پردردسری هستم! نه فقط برای خانوادهام، که برای دوستانم هم... نمونهاش همین مسابقه «شاپری» است که داریم خانوادگی-دوستانه آن را انجام میدهیم. من ایده میدهم و همه مجبور میشوند کمکم کنند، وگرنه دراگون درونم بیدار میشود!
در سالهایی که ژاپن زندگی کردم، یک چیزی را در سیستم حملونقلشان دوست داشتم؛ از کوبه به اوساکا سه شرکت مختلف مسیر ریلی داشتند. این یعنی پایداری جریان و البته یعنی توسعه! هر کدام ویژگیهایی داشت و در برخی ایستگاهها از خیابانهای مختلفی میگذشت. برایم مهم است برای همه اهدافمان (فرقی نمیکند فرهنگی، عقیدتی و...) همینقدر پرقدرت باشیم تا طیف وسیعی از سلیقهها را پوشش دهیم.
بعضی مسابقهها برای افراد حرفهای هستند و بعضی برای تازهکارها... یک مسابقه، داستانِ بلندتر از ۱۰۰۰ واژه میخواهد و یکی باید حداکثر ۱۰۰۰ واژه باشد. یکی موضوعش آزاد است و یکی رسولالله (ص) را با آن همه فراز و نشیب در زندگی شخصی، اجتماعی و در سلوک روحی سوژه قرار میدهد. همه اینها باید باشد؛ مثل همان مسیرهای قطار شرکت JR، هانکیو لاین، سانیو لاین و... همانطور که باید مسابقه شاپری در کنار مسابقههای با حمایت سازمانیِ «هشت» و «خاتم» و... باشد.
اینکه داستانهای دریافتی به دبیرخانه را میبینم که مثلاً یک دانشآموز ابتدایی درباره رسولالله مطلب نوشته و با کمک معلمش ایمیل ساخته و آن را فرستاده، خوشحالم میکند. شاید امتیاز بالایی از داورها نگیرد، اما تلاششان دنیایی ارزش دارد. شرکتکنندههایی داشتهایم که چند سال شرکت کردهاند و هر سال بهتر شدهاند و حالا جزو برگزیدهها هستند. این اراده و تمایل به نویسنده شدن حقیقتاً زیباست.
کاری که فقط میتوانم بکنم این است که دستم را باز نگه دارم؛ بهقول سیمین در «سووشون»: «شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشهچینها بیاید.» من هم هرجایی لازم بوده کمکهزینه شرکت در دوره نویسندگی دادهام یا جایزههای جانبی علاوه بر اصلی. در این سالها تلاشمان این بوده بیتوقع اما منظم و خوشقول، فقط برگزارکننده باشیم؛ اگرچه بلاگرهای کتابخوانی بسیاری حاضر نشدند پوستر مسابقه را استوری کنند؛ اگرچه نویسندههای بسیاری پیام من را دیدند اما پاسخ ندادند که اصلاً تو کی هستی؟ اگرچه مدیران و معلمان مدارس بسیاری گفتند چون لوگوی اداره آموزش و پرورش ندارد، این پوستر را در بولتن مدرسه نصب نمیکنیم... و البته بسیاری «نه»های دیگر.
هیچکدام اینها مهم نیست؛ چون «ما هستیم» و اگر دلسرد شویم، یعنی نیستیم. خیلیها به من نقد میکنند که داستانها خیلی باکیفیت نیست، چرا کاری نمیکنید؟ کار من انجام این مسابقه است و اگر کیفیت خوب نیست، اولاً صبوری میخواهد، دوماً آینهای است روبروی چشم جامعه ادبیات ایران و سازمانهای مرتبط! سوماً مسابقه ما کمتر شناخته شده است و بیشتر نوآموزها شرکت میکنند که طبیعی است نتیجه کارشان آنچنانی نباشد. اگرچه ما کارگاه داستاننویسی با حضور افراد برجسته برگزار کردهایم، اما واقعیت این است که صبوری میخواهد تا کیفیت روایتها به استاندارد نزدیک شود. مسائل نباید قاطی شود؛ کیفیتِ آثار اولاً که سلیقهای است، دوماً وظیفه ما برگزاری این مسابقه است نه آموزش داستاننویسی!
دوست دارم روزی که داستانهای خوب و باکیفیت به تعداد قابلملاحظه رسید، جوری که روایت بینالمللی از رسولالله داشت و برای مخاطب خارجی (بخوانید کافر و مسیحی و یهودی) هم جذاب و اثرگذار بود، اقدام به ترجمه و چاپ کتاب از آثار برگزیده کنیم. تا آن روز دعا کنید که در پیشگاه حضرت رسول، دستبهسینه و مؤدب، نوکریِ فرهنگی کنیم؛ که شناخت ایشان و البته اطاعتشان، بزرگترین حق خداوند بر گردن همه ماست.
مثل همیشه هر پیشنهادی داشتید با گوش جان میشنوم، حتی اگر الآن امکان انجامش نباشد. و البته کمبود ادمین دارم برای دیده شدن بیشتر مسابقه در فضای مجازی؛ اگر کسی را میشناسید لطفا معرفی کنید، چه بهعنوان همکار دلی که به تیم بپیوندد، چه بهعنوان کسی که حقالزحمه دریافت کند.